X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 19 شهریور 1391

وی آن شیشه ی تب دار تو را ها کردم ، اسم زیبای تو را با نفسم جا کردم ، شیشه بدجور دلش ابری و بارانی شد ، شیشه را یک شبه تبدیل به دریا کردم ، با سر انگشت کشیدم به دلش عکس زیبای تو را ، عکس زیبای تو را سیر تماشا کردم .

سه‌شنبه 7 شهریور 1391

خود را به که بسپارم وقتی که دلم تنگ است
پیدا نکنم همدل دلها همه از سنگ است
گویا که در این وادی از عشق نشانی نیست
گر هست یکی عاشق آلوده به صد رنگ است

دوشنبه 6 شهریور 1391

عشق مثل نماز خوندن میمونه !

بعد از اینکه نیت کردی ؛

نباید به اطرافت نگاه کنی … !!!

دوشنبه 6 شهریور 1391

بــــــاور کن ،

کــــــار ِ من نیست ..

کــــــار ِ دل اســت !

دلــــــم ،

جایــــــی میــــــان ِ نفـسهـایت ..

گیــــــر کرده است …!

دوشنبه 6 شهریور 1391

عشق غیر از تاولی پر درد نیست، هرکس این تاول ندارد مرد نیست، آمدم تا عشق را معنا کنم، بلکه جای خویش را پیدا کنم، آمدم دیدم که جای لاف نیست، عشق غیر از عین و شین و قاف نیست.

جمعه 3 شهریور 1391

بیا بریم

بعضی وقتا دوست دارم وقتی بغضم میگیره خدا بیاد پایین و اشکامو پاک کنه دستمو بگیره و بگه آدما اذیتت میکنن بیا بریم…

جمعه 3 شهریور 1391

دلتنکی بهانه ی خوبی نیست

هر بار که میخوام به سمتت بیام، یادم میفته که دلتنگی بهانه ی خوبی برای تکرار یک اشتباه نیست…

جمعه 3 شهریور 1391

اثبات عشق

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم… ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم. سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…

اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم.

می دونستیم بچه دار نمی شیم. ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست. اولاش نمی خواستیم بدونیم. با خودمون می گفتیم، عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه. بچه می خوایم چی کار؟ اما در واقع خودمونو گول می زدیم. هم من هم اون، چون هر دومون عاشق بچه بودیم.

تا اینکه یه روز؛ علی نشست رو به رومو گفت: اگه مشکل از من باشه، تو چی کار می کنی؟

فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم. خیلی سریع بهش گفتم : من حاضرم به خاطر تو روی همه چی خط سیاه بکشم.

علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد.

گفتم: تو چی؟ گفت: من؟

گفتم: آره… اگه مشکل از من باشه… تو چی کار می کنی؟

برگشت و زل زد به چشامو گفت: تو به عشق من شک داری؟ فرصت جواب ندادو گفت: من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم.

با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون هنوزم منو دوس داره.

گفتم: پس فردا می ریم آزمایشگاه.

گفت: موافقم، فردا می ریم.

و رفتیم … نمی دونم چرا اما دلم مثل سیر و سرکه می جوشید. اگه واقعا عیب از من بود چی؟!

سر خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم…

طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه. هم من هم اون. هر دو آزمایش دادیم تا اینکه بهمون گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره…

یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید… اضطرابو می شد خیلیآسون تو چهره هردومون دید.

با این حال به همدیگه اطمینان می دادیم که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس.

بالاخره اون روز رسید. علی مثل همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب آزمایشو می گرفتم… دستام مثل بید می لرزید. داخل آزمایشگاه شدم…

علی که اومد خسته بود. اما کنجکاو … ازم پرسید جوابو گرفتی؟

که منم زدم زیر گریه. فهمید که مشکل از منه. اما نمی دونم که تغییر چهره اش از ناراحتی بود یا از خوشحالی …

روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می شد.

تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود، بهش گفتم: علی، تو چته؟ چرا این جوری می کنی؟

اونم عقده شو خالی کرد و گفت: من بچه دوس دارم. مگه گناهم چیه؟! من نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم.

دهنم خشک شده بود و چشام پراشک. گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو دوس داری…

گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی. پس چی شد؟

گفت: آره گفتم. اما اشتباه کردم. الان می بینم نمی تونم. نمی کشم…

نخواستم بحثو ادامه بدم… دنبال یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم و اتاقو انتخاب کردم…

من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم تا اینکه علی احضاریه آورد برام و گفت می خوام طلاقت بدم یا زن بگیرم!

نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم، بنابراین از فردا تو واسه خودت؛ منم واسه خودم …

دلم شکست. نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش کرده بودم، حالا به همه چی پا زده.

دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم. برگه جواب آزمایش هنوز توی جیب مانتوام بود. درش آوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم.

احضاریه رو برداشتم و از خونه زدم بیرون…

توی نامه نوشته بودم:

علی جان، سلام

امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی. چون اگه این کارو نکنی خودم ازت جدا می شم.

می دونی که می تونم. دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی شه جدا شم. وقتی جواب آزمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه باور کن اون قدر برام بی اهمیت بود که حاضر بودم برگه رو همون جاپاره کنم…

اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه…

توی دادگاه منتظرتم…

+پ.ن: من این داستان رو خیلی وقت پیش خونده بودم. اما حالا گفتم بذارم که شما هم بخونید. خیلی داشتان غمناکیه

پنج‌شنبه 2 شهریور 1391

چه وضعشه؟

اه… این چه وضعشه؟ هر دفعه که سر میزنم ببینم نظری هست، میبینم خبری نیست! هر دفعه هم که به پیوند ها سر میزنم، یا قرن هاست که آپ نکردن یا این که اون هایی هم که آپ کردن، سرویس وبلاگ دهیشون بلاگفا بوده و من نتونستم نظر بذارم براشون!

بابا از رونق افتاده انگار وبگاهمون! حوصلمون سر رفت! یا آپ کنین یا این که میاید نظر بدین حداقل حوصلمون سر نره! اه… این چه وضعشه واقعاً؟؟؟؟؟؟ :evil:

چهارشنبه 1 شهریور 1391

هرچـه بـیـش‌ تـر می‌خـواهمـت دورتـر می‌شـوی برگرد... قـول می‌دهـم دیگر دوستـت نـداشتـه باشـم
سه‌شنبه 31 مرداد 1391

با وفا ناز و جفا آموختی

بـــا وفــا نــاز و جـــفـــا آمـــوخــتـی               ایــن جفا را از کجا آموختی

کو وفـــاهای لطــیفت کز نــخســت               در شکار جان مـــا آموختی

هر کجا زشــتی جفا کاری رسیـــد               خوبیش دادی وفـــا آموختی

ایــــدل از عــالــم چــنین بیگانگــی               هــم ز یــار آشــنــا آموختی

جانــت گر خـواهد صنم گویی بلی                این بـلی را زان بـلا آموختی

عشق را گــفتم قرو خـــوردی مــرا               ایــن مــگر از اژدها آموختی

ای دلا از غمزه اش خـسته شدی                از لبـــش آخـر دوا آمــوخـتی

شکر هستی و شکایت می کنی                این یکی باری خطـا آموختی

زآن شـــکر خــانــه مـگو الا شـــکر               آن چــنان کــز انـبیا آموختی

                             عاشقا از شمس تبریزی چو ابـر

                             ســوختــی لیـکن صـفا آموختی

 

« مولانا »

دوشنبه 30 مرداد 1391

درد و دل

بعضی موقعا می بینی که دور و اطرافت یه اتفاقی میفته که با شرایط تو هم جور در میاد! خب، بعید نیس که نگران بشی که ممکنه برای تو هم اتفاق بیفته.

هر کاری میکنی که جلوشو بگیری تا این اتفاق نیفته. بعضی موقعا تلاشت جواب میده بعضی موقعا جواب نمیده. بعضی موقعا هم با کارایی که میکنی تا اون اتفاق نیفته باعث میشی خودت ضرر ببینی اما احتمال میدی یا مطمئن میشی که اون اتفاق نمیفته. با این که برات سخته اما قبول میکنی که اون اتفاق نیفته حتی اگه به ضررت تموم بشه. میدونی چرا؟ چون:

زندگیتو بیشتر از اونی که بقیه فک میکنن دوست داری....
محسن
یکشنبه 29 مرداد 1391

عید فطر مبارک

عید آمد و عید آمد با نقل و نبید آمد
رمضان مبارک رفت این فطر سعید آمد
دنیا شده یکسر گل هرگوشه پراز بلبل
هر خاک شده بستان چون نور امید آمد ...


+پ.ن: عیدتون مبارک دوستای جون جونییییی...


شنبه 28 مرداد 1391

ملاقات با خدا

روزی یک مرد روحانی با خدا مکالمه ای داشت: خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟

خداوند او را به سمت دو در هدایت کردو یکی از آن ها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشتکه روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد.

افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که دسته ها به بالای بازو هایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازو هایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را بر گردانند و قاشق را دز دهان خود فرو برند.


پنج‌شنبه 19 مرداد 1391

وووی این عکسو هم خعلی دوس دارم!!

پنج‌شنبه 19 مرداد 1391

چه رمزیه؟؟

نمـے בونـــم چه رمـــــزیه



 

لامــــصب بعضـــ-ـــیا بــﮧ اבҐ مـــیگـטּ "عزیزم"




 

انگار فحــــــش בاבטּ ؛



 

ولی بعــــــضیا هــــــستـטּ بــﮧ آدم مـــــیگـטּ :



 

"دیــــ√ـوونـﮧ " ،


 

انگار בنــــــیا رو بــﮧ اבҐ בاבטּ ...





پنج‌شنبه 19 مرداد 1391

یه داستان خیلی قشنگ!!

پسر : ضعیفه ! دلمون برات تنگ شده بود... اومدیم زیارتت کنیم!



دختر : تو باز دوباره گفتی ضعیفه؟؟؟



پسر : خوب... «منزل» بگم چطوره !؟



دختر : وااااااااای... از دست تو !!!



پ: باشه... باشه... ببخشید «ویکتوریا» خوبه ؟



د: اه... اصلا باهات قهرم.



پ: باشه بابا... تو «عزیز منی»، خوب شد؟... آَشتی؟



د: آشتی، راستی... گفتی دلت چی شده بود؟



پ: دلم ...!؟ آها یه کم می پیچه...! از دیشب تا حالا .



د: ... واقعا که...!!!



پ: خوب چیه... نمیگم... مریضم اصلا... خوبه!؟



د: لوووووووس...



پ: ای بابا... ضعیفه! این نوبه اگه قهر کنی، دیگه نازکش نداری ها !



د: بازم گفتی این کلمه رو...!؟؟؟


سه‌شنبه 17 مرداد 1391

شب قدر

سی شب خرابت می نشینم تا سحر گاهان

 شاید به دست لطف کردی قصد تعمیرم

 ای اسم های اعظمت امن یجیب عشق

 هرشب سحرپرمی کشم …اما به زنجیرم


+پ.ن: از خدا میخوام که تو بهترین و قشنگ ترین شب سال، ما رو مهمون دستای رحمت خودش کنه و آمرزیده شیم، به خاطر کارهایی که کردیم...


سه‌شنبه 17 مرداد 1391

عکس مورد علاقم

این عکسو تو وبلاگ عشقم دیدم. یکی از بهترین عکسای عاشقونه ای بود که تا حالا دیدم. من این عکسو خیلی دوس دارم. اگه دقت کنین یه دنیا احساس توش پیدا میکنین. شاید واقعا این دو نفر عاشق بودن که اینجوری عکسشون سرشار از عشق شده!


یکشنبه 15 مرداد 1391

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.

در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.